محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4790

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « تير بيندازم . » گفتيم : « مكن . » گويد : محمد در ميدان بگشت و به نزد خانهء عاتكه دختر يزيد رسيد و بر در آن نشست كسان زد و خوردى كردند و يك مرد سندى كه چراغ افروز مسجد بود كشته شد ، يكى از ياران محمد او را كشت . جهم بن عثمان گويد : محمد از مذاد قيام كرد ، بر خوى بود ، ما نيز با وى بوديم ، خوابت بن بكير را بر پيادگان گماشت . نيم نيزه را به عبد الحميد بن جعفر داد و گفت : « آن را عهده كن . » و او عهده كرد ، سپس از او خواست كه معافش بدارد كه معافش داشت و آن را با پسر خويش حسن بن محمد فرستاد . جعفر بن عبد الله گويد : ابراهيم بن عبد الله دو بار شمشير پيش برادر خويش فرستاد كه آن را در مذاد نهاد ، شبى كه قيام مىكرد ، كس از پى ما فرستاد ، صد كس ببوديم ، وى بر يك خر صحرايى سياه بود ، به دو راهى رسيديم ، راه بطحان و راه بنى سلمه ، به دو گفتيم : « از كدام راه برويم ؟ » گفت : « راه بنى سلمه كه خدايتان به سلامت بدارد . » گويد : پس برفتيم تا به در مروان رسيديم . ابو عمرو مدينى پيرى از قريش گويد : چند روز در مدينه باران بود ، وقتى بند آمد ، از پس آن به صحرا رفتم و از مدينه دور افتادم ، به جاى خويش بودم كه يكى به نزد من آمد كه ندانستم از كجا آمده بود ، به نزد من نشست ، جامه هاى كثيف داشت و عمامهء ژنده . گفتمش : « از كجا مىآيى ؟ » گفت : « از پيش اندك گوسفندانم ، كارى را كه مىخواستم با چوپان آن بگفتم ، اينك سوى كسان خويش مىروم . » گويد : از هر موضوعى با وى سخن كردم ، از من پيش بود و فزونى داشت ، از كار وى و آنچه مىگفت شگفتى كردم .